دیده برهم می‌زنی دل را به نامم می‌کنی
با پریشان‌زلفِ‌خود در بند و‌ دامم می‌کنی
چون قناری می‌نشینم دم‌به‌دم در باغ گل
عاقبت یک‌روز می‌بینی، که رامم می‌کنی
دیدنِ رخسار گلگون را کنی بر من حلال
از چه رو بوییدن گل را حرامم می‌کنی؟!
پخته می‌باشم ولی  با غنچۀ لبخند خود
مات و مبهوتم چرا یکباره خامم می‌کنی
می‌فریبی با کلامت، این دل سرگشته‌ را
شوروغوغا می‌کنی، محو کلامم می‌کنی
گر چه می‌باشم امیر عرصهٔ شعر و ادب
می‌رسد روزی به‌درگاهت غلامم می‌کنی
#مهدی اکبری