در امتداد شب سفر کردم
شهاب شدم،
در امتداد شب سفر کردم
***
پنج سال بود
که از ارتفاع خواب پرت می شدم
***
من مرده بودم
من در پشت میله های زندان افکارم
از یاد رفته بودم
لاشه ام
در باتلاق کرکسان
غرق می شد
اما هنوز،خاطره ای
در عمیق من فریاد می کشید
کودک – در آغوش خدا می خندید
***
حفره ای در انتهای
وجودم دهان باز می کرد
فریاد گام های مردی
از انتهای ذهنم
در گوشم می چکید
لب تشنه،سوی گام ها می دویدم
ساحل،ساحل
در حسرت گام ها
اشک می شدم
اما
تداوم فریاد گام ها
در سرابی مه آلود
به فنا رسید
***
کودک – در آغوش خدا مرگ را بوسید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۱ ساعت 2:12 توسط فان
|